|
جنبش مشروطیت / روزنامک
این کیف ِ کوچک و چمدانت که: حاضری تر می شود سکوت ِ نگاهت، مسافری انگشت های ِ یخ زده ام گیج ِ رفتنت چشمم تنیده خیره به گل های ِ دامنت در دودوی نگاه ِ ترت، خشک می شوم ماشین رسیده آخر ِ کوچه که می دوم تا می خورم زمین: " نرو مادر... نرو سفر..." "...فر" بغض می شود به گلویم: " ...مرا ببر " از رفتنت که خسته ترین حالت ِ تو بود تا انتظار ِ آمدنت، زود ِ زود ِ زود از روزهای ِ تازه رسیدن که بود ماه تا سال های سال و سفرهای گاه گاه می ترسم از سفر که نیایی دوباره باز دیگر بمان، سفر نرو اسطوره ی نیاز + جمعه بیست و یکم تیر 1387 |
|
| ||||||