|
جنبش مشروطیت / روزنامک رفتن از اینجا به راهی دور ِ دور خسته ام تنها... فقط فکر ِ عبور حلقه زد در چشم هایم مهر ِ تو پس خداحافظ.... و ممنون صد کرور + جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 |
من کدامم این منم یا... با کدامم می زنم یک لگد، اُه مشت، خوردم یا زدم من نه منم درد دارم یا بخندم؟ قاتلم؟ مقتول؟ مُردم؟ نه فرار راحتم، دردی ندارم.... یا پر از غم، بی قرار مانده ام یا می دوم شاید دویدن بهتر است می دوم، حتا کمی هم برنگشتم محشر است گم شدم در یک خیابان، بین افراد زیاد خسته اما راضی از رفتن، نماندن مثل باد حس مردن در تمامم پخش شد روی زمین من نرفتم مانده بودم غرق آهنگ معین: "من رسیدم رو به آخر..." گریه کردم بی صدا از غروب ِ بی طلوعم در سکوتی بی فضا باز هم دیدم خودم را در خیابان شلوغ بین جمعیت، حقیقت بود، این یا یک دروغ عابری کتفش به کتفم می خورد: "کوری مگر؟" من خودم بودم کی ام من این منم او من اگر؟ ناگهان در پیش چشمم یک خیابان من شدند در میان ِ بهت ِ من مشغول ِ خندیدن شدند مانده ام یا می دوم اصلن کجایم خواب ِ خواب؟ یک نفر آخر بگوید این سوالم را جواب می رسد دستی بلندم می کند من مات او می شوم خیره به تصویر خودم از روبرو + جمعه هفدهم خرداد 1387 |
به شعر گریه کنم به انتظار ِ فردایی که نیست هیچ صدایی به غیر ِ تنهایی به یک اشاره ی حسم سریع بچه شوم بخندم از ته ِ قلبم به بیت ِ بالایی میان خاطره ها هی ترانه خوان باشم برای کودک ِ غم به رسم ِ لالایی و باز بشنوم از کودکان ِ اطرافم که خوب بود بخوان هم، دوباره بابایی و دود و پاکت ِ خالی و این همه حسرت چقدر شعر کشیدم برای رویایی زمان رها شده پس دیر و زود مطرح نیست منم.... و هیچی و این لحظه های دریایی و گرم خود شده ام یک کلاف سر در گم همین فقط که بچرخم همیشه اینجایی که نقش من شده هامون که دل به دریا زد همان که بود نقش ِ خسرو شکیبایی منم همین دو سه خط شعر یا نه: دیوانه + سه شنبه هفتم خرداد 1387 |
عرق در بدنم خیس ِ اتاقی پر ِ ماندن شدم غرق کتابی که نخواندم ... و نخواندن دلم می زند از پنجره ای بسته ی پرده چکیدم وسط ِ فلسفه، سقراط چه کرده ! منم پخش در این چندش و گرما و خرابی عرق را بروم، موش کشید از لب ِ آبی! به جوش آمدم و شکل ِ بخاری شده کم کم دمایم به نمی دانم ِ پایین ِ جهنم که بازم پی بازی، پی هر فاقد ِ معنا فقط شور، فقط ساز ِ موافق، تن ِ رعنا برقص از وسط ِ داغ ترین لحظه ی بازی کمی عشق بکن، غرق ِ عرق، عشق ِ مجازی به دنیا، همه ی مردم ِ بدبخت برقصی که نه مرگ، نه دردی، نه گناهی و نه نقصی فقط عشق، فقط بازی ِ الفاظ، فقط من بزن جام ِ عرق، غرق ِ عرق، با زن و بی زن بخیسان و بخوان خیس ترین شعر خودت را رها کن به امانش، همه ی ذهن ِ بدت را به اینجا که رسیدم، نم مغزم که در آمد... همین: مدت خاموشی برقم به سر آمد + جمعه سوم خرداد 1387 |
|
| ||||||