|
جنبش مشروطیت / روزنامک در هجوم خستگی ها انتهای یک مسیر می رسند از سگ دویی ها استخوان هایی خمیر یک متکای قشنگ و مهربان و با وفا همدم شب های جسمی از همه دنیا جدا توی آغوشش متکا هی فشرده می شود در دل شب یک متکا دل سپرده می شود صبح تا شب توی خانه انتظار و انتظار تخت خالی، خانه ای ساکت، صدای قار و قار تا ببیند شب کسی که نا امید از هر چه هست هی بسازد خواب هایی خوش برایش مست مست تا فراموشش شود بن بست سخت انسداد تا بعشقاند به یادش آورد دنیای شاد امشب اما بی متکا گوشه ای افتاده است شیر باز گاز....گویا عاقبت جان داده است منتظر مانده متکا هی نگاهش می کند آرزوی دیدن چشم سیاهش می کند از سر شب تا سحر هی گریه هایی بی صدا یک متکای اسیرم خسته ام خسته خدا در میان مغز نرمش پنبه می ریسد کسی می کند افکار خود را رشته رشته وارسی پس چرا وارد نشد عشقم به قلب خسته ات با خطوط قرمز و دنیای تلخ بسته ات + شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 |
... و بازم پریدم من از خرمگس هی که.... و ِ ززز.... زدم آب سردی به صورت به این کوره ...ج ِ ززز... که یک روز دیگر..... و مو، شانه و آینه و یک لقمه ... اوراق دیشب... و یک منگنه زدن خارج از خانه و تا خیابان بدو و ماشین و ماشین و بوق از عقب از جلو دویدن رسیدن به یک جای دیگر... و هیچ که تکرار و هی دور باطل و دائم بپیچ دوباره رسیدن به خانه به جای نخست نوشتن خودت را به خوابی غلط یا درست نوشتن که هرگز نبودم که بودم نبود فقط یک نفس راه شش تا دهانم گشود که هیچی و رنگی که پاشیده بر متن من و دنیای پر رنج و پر حسرت یک لجن کمی شکل کج روی یک پاره کاغذ همین تمامی ِ سهم من از بی نهایت ببین که با کرترین گوش صحبت کنی از دل ِ .... و پایی که مانده شبیه خری در گل ِ ..... به زخم عمیقی که تیر از عصب می کشید و در عمق خوابت تنت را به تب می کشید و کابوس های سیاه و سپید ِ عجیب و یک من که بسته شده باز هم بر صلیب که وز وز که یک خرمگس روی من می پرید و چندش ... و از جا پریدن که فردا رسید... + یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |
وقتی نمانده تا بتوانم، نمانده هیچ خاموش می شود همه ی ذهن خسته ام این دفتر از صدای شکستن دلش گرفت گویا دوباره باز سراپا شکسته ام کم کم میان بدرقه های کسی که نیست در جاده های خلوتِ قبل از غروبِ سرد آن قدر دور می شوم از سرزمین خود تا گم شوم، رها شوم از سایه های درد حالا که نیست همسفری جز صدای باد از انتهای شب اثری نیست روی خاک ترس است و غم... و جاده ی تنها و یک افق باران ببار با نفس باد سوزناک از خنده های تلخ، تنی ناتوانِ عشق خالی تر از سکوت، همانند یک عدم باید جدا شوم، بروم جای دیگری در آخرین ترانه ی ذهنم قدم زنم + پنجشنبه هشتم فروردین 1387 |
|
| ||||||