|
جنبش مشروطیت / روزنامک سایه ی قلم منتظر نشسته است با قدوم خسته ی قلم سایه اش به احتیاط و با هراس و بیم رد پای سرد و خسته را مو به مو و بی اثر با کمی سیاهی تصنعی کار می کند
ناگهان صدای تیک سایه باز هم نگاه می کند فقط نگاه آه نوک قلم باز هم شکسته است سایه ی قلم منتظر نشسته است + دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 |
ظرف فلق پر از شفق پرتقالی است خاموش شد ببین که به رنگ زغالی است در دشت بوسه های خیالی نزن قدم بیدار می شوی و بیابان خالی است مانده همین یکی که فقط خواب...، پس بخواب آغوش خنده های تو امشب چه عالی است در انتظار فصل رسیدن برای عشق باری که باز هم نرسیدی و کالی است وقتی شکفته شد گل شوقم خزان رسید مستی برای شعله ی گل های قالی است! دل بسته ای به معجزه های خدای خود باور نمی کنم ...نه... خدایت خیالی است پوچی .... همین برای تمام معانیت گشتی که عشق گم شده در این حوالی است دیدی نشد.... و تازه تو فهمیده ای که باد قبل از تو دیده رفتن و رفتن چه حالی است تنها همین که از همه ام جز عطش نماند باقی فقط، ترک زده ظرفی سفالی است گم شد دلت به کوچه ی غم های زندگی شاید اسیر دیو شبی لاابالی است لبخند می زنی که وجودم شبیه باد اهل جنوب، مشرق و مغرب، شمالی است + چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 |
خودم، مردم، تو، عالم، همه را ... می آورم بالا و می میرم و راحت ... گور بابایش ... همین حالا نمی دانم، نمی خواهم بدانم ... تف که سگ خور شو و گه بر عشق این عالم ... مزخرف، لوس، بی معنا بمانم؟ زور می گویی؟ برو گم شو فضولی یا ...؟ بزن ترسو ... کدامش را؟ چه فرقی می کُ ... این رگ را و خونم می جهد با آب و می ریزد به چاهی در... که می ارزد فقط یک لحظه دردش با غم دنیا هنوزم منگ می بینم خودم را گوشه ی تردید بمانم یا سکوتی تا ابد بی فکر و بی فردا بهضمم زندگی را بعد از این نشخوار بی معنی؟ همان بهتر بمیرانم خودم را از غم اینجا و تیغی تیز در دستم که خندان برق می ریزد بزن ترسو ... بزن دیگر ... بزن دیر است ... ای بابا! معطل می کنم ... شاید ... کجا شاید؟ ... بزن ... راحت و مامان هی صدایم می کند: ... ما دیگه رفتیما! بزن زودی ... بجم مامان ... بزن دیگر ... بیا بیرون که دستم شل شد و افتاد و... دوشیدم تنم را تا بپاکم فکر مردن در تمام تار و پودش را زدم بیرون و تیغم گوشه ای تنهاتر از تنها + جمعه دوازدهم بهمن 1386 |
برق زد بوی شیرین و نرم نگاهت مات شد قلبم از چشم های سیاهت من .... شروعی دوباره ... و تردید و رویا تو ... دروغی چه زیبا ... چه زیبا ...چه زیبا در شبم روز و من در شبت روز و ... گیجی ... فتح یک قله در دورها مثل فیجی می شوی بت ... نه سنگی فقط انتزاعی خارج از جسم تو ... ظاهرن انتفاعی! می رسی در همان جا ... نمایی کلوزاپ ... می نشینی ... چطوری؟ ... الان با توام تاپ خواهشم... خواهشت .... موج موج تمنا نرمی واژه هایت ... رسیدم به دریا خنده ات را بکش روی جسم پر از غم لحظه ای از خودت را بریز و بمیرم... تا بعشقم به تو ... مست و لایعقلم کن خسته ام ... کور و کر، لال و منگ و شلم کن! خواب و آغوش گرمت ... بلمسم که: نازی ... صبح شد ... لعنتی! حیف ... پایان بازی + یکشنبه هفتم بهمن 1386 |
|
| ||||||