|
جنبش مشروطیت / روزنامک
گسترده روبروی تو دریا ....]و می روی مانند یک فرشته ی زیبا .....]و می روی آمد صدای موج و قدم های خیس تو با عطر خوب عشق، به این جا .....]و می روی رفتی و من به سوی افق دور می شوم دنیای درد...یک همیشه ی تنها.....]و می روی من ...لحظه....چشم ها.... و گره شد نگاهمان آه ای پری ناز...مبادا...]و می روی یادت به روی من زده باران... ]و می روم سرد است سرد، عین زمستان... ]و می روم من ایستاده ام به تماشا... دو سال پیش آغاز من.... و عشق.... و تاوان... ]و می روم گفتم جدا شدن؟... نه... محالست...هیچ وقت دیدی گذشتم از کنار تو گریان ... ]و می روم نورت به ذهن من ابدی شد... تو با منی می بینمت دوباره که خندان ... ]و می روم "And if you have to leave انکار می کنی که تو بودی... ]و می دوی برگرد و تا همیشه.... :]به زودی... ]و می دوی رویای هر شبم....شبِ اینجا تو را سرود تعبیر عشق.... آتش و دودی... ]و می دوی کردم دوباره پاره ورق های دفترم شعرم! دوباره لحظه سرودی... ]و می دوی تکرار می شوی به تمامی ساحلم شاید وزیده باد، تو عودی... ]و می دوی "and it won't leave me alone پای برهنه...نورِ تو سوسو ... ]و می دوم مجموع من عصاره ی من پای من شده دیگر فرار بچه که لولو...... ]و می دوم اما فقط برای تو..... لولو بهانه بود گفتی..... بهار و پرستو... ]و می دوم خاموش شد تمام خیالم ولی هنوز عشق است جاودانه به هر سو... ]و می دوم "there's just too much that time cannot erase. پ ن: این شعر را از پس لرزه های فیلم نامه ی نور ابدی یک ذهن خاموش که با ترانه My Immortal در ذهنم همراه شد، دیروز مرتکب شدم.... + چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 |
روزهایم می گریزند غرق افق از ساحل دور می شوم تا آنها را بدرقه کنم می کوشم رویاهایم را نگه دارم " به آنها می رسی " " می شود" دور و دورتر می شوم یک دروغگو در ذهنم نشسته کسی که نمی گذارد چشمانم را ببندم "صدایت را می شنوند" "دستهایت را دراز کن" دستهایم از وقتی به یاد دارم فریب خورده اند نه کسی نیست هیچ کس کسی که بتوانم او را باور کنم دارم شکست می خورم غرق می شوم رد پاهایم در ساحل محو و محو تر می شوند .... و من در میان دریا گم می شوم .... + یکشنبه شانزدهم دی 1386 |
امروز یک ساله شد اینجا. از دوستانی که در این یک سال گاهی به من سر زدند، سپاسگزارم، مخصوصن مانی عزیز که رونقی بود برای این وبلاگ سوت و کور من. هر چه رفت، اینجا بیشتر به حال و هوای شعر نزدیک شد. شعرهایی که اغلب مخاطبش خودم بوده ام. بگذرم.... فرقی نمی کند، چون اصولن هیچ چیزی نیست که فرقی ایجاد کند. پس می روم، سراغ همان چیزی که اسمش را گذاشته ام شعر: گم می شود میان صداها صدای مرد نعش خدا به شکل شبح پا به پای مرد آهسته بی هدف....و خیابان خیس شب سرما و درک تک تک سلول های مرد هر سایه ای که می گذرد از کنار او فرقی نمی کند... همه یکسان برای مرد تویی ندیده هر چه که دیده فقط من است اما چه فایده که نیست حریف خدای مرد اینجا رسیده آخر خط مرد بی خدا تعلیق بین مغرب و مشرق سزای مرد تعریف داستان خودش توی ذهن خود برگشته ابتدای خیابان ....خطای مرد شاید عوض کند همه ی قصه را ولی چیزی عوض نمی شود این جا به جای مرد دیگر بس است فکر و خیالات... دیر شد آهی عمیق مثل مهی توی "ها"ی مرد + دوشنبه دهم دی 1386 |
|
| ||||||