|
جنبش مشروطیت / روزنامک بی زار بودن از توضیح، انتظار خواندن مفاهیم از چشم ها و یا دست کم انتظار ادراک، با کوتاه ترین جمله ها یعنی توقع این که «ف» بشود «فرحزاد» و در مقابل خسته شدن از حرف های طولانی؛ مقاله های بلند و توضیح و توضیح و توضیح، اینها نتیجه ی تهی شدن واژه ها، یکی شدن واژه ها و نابودی زبان برای من است. شعرها خطوطی بی قواره شده اند که نمی توانند بازتاب چیزی شوند و داستان ها مانند یک زنجیره ی بی معنی اند که هیچ تخیلی را نمی پزند. نوشتن یک عادت پوچ؛ تنها سیاهی صفحه های بی آلایش، بی آن که رازی گشوده یا رازی متولد شود و تکرار و تکرار و تکرار. اولین واژه ی هر جمله یعنی بی نیازی از ادامه و دشنامی به مخاطب. واژه ها، اصواتی که تاریخ ناگزیر آنها را لجن مال کرده و در این میان، تنها واژه ای که، در هیاهوی پوچ واژه های تهی مغز، بکر مانده، سکوت به معنای واقعی آن است نه این «سین» و «کاف» و «واو» و «ت». (می بینی ناتوانی اش را !) و ناچار جستجوی بی معنایی در مرگ زبان..... و شاید روزی دوباره واج هایی تازه، واژه هایی نو و جمله هایی با قواعدی دیگرگون برای زبانی که بتواند بر شانه های خود مفاهیم را حمل کنند، متولد شود. + سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 |
معنی زمین و زمان به هم دوختن را اینجا می توانید، ببینید. به این عبارت برای نمونه توجه کنید: «....مسأله قرآن این بوده که مراحل جنین، آنطور که از آن فرهنگ شناخته شده بود را به خداوند ارجاع دهد. در همه ی مسایل هم همینطور بوده است…. » البته در جامعه ما خلا وجود نشریاتی از این دست که گفتمان هایی این گونه ترتیب می دهند، واقعن احساس می شود و توقیف مدرسه این واقعیت و نیاز، را بیشتر نمایان خواهد ساخت. این توقیف باز هم شاهدی شد بر واقعیت تلخ بسته بودن فضای گفتگو و نقد در جامعه ی ما . در جامعه ای که روشنفکران دینی که سعیشان تقویت و روزآمدی دین است، تحمل نمی شوند، تکلیف سایرین کاملن مشخص است. + یکشنبه بیستم آبان 1386 |
ازدحام مرد و زن این روزها مترو و تاکسی ون این روزها **** رفته ام پیش پزشک و گفته ام درد دارد قلب من این روزها فکر فردا بچه های کوچکم شوهرم اوسّا حسن این روزها بدترین درد است نانش آجر است پا شکسته از لگن این روزها می کند تجویز فکرش را نکن بی جهت خنده بزن این روزها صحنه ی آخر... و دکتر می دهد نسخه ی درمان شدن این روزها حرف مردم قرص های راحتی بسته ام گوش و دهن این روزها **** صفحه ی باز حوادث یک خبر: سنگسار یک لجن این روزها + شنبه نوزدهم آبان 1386 |
وقتی قلبم می گیرد.... این روزها را... آخر مگر می گذارند این " خوش باش دمی که زندگانی این است" فلسفه ی من شود؟ گاهی از فکر کردن خسته می شوم؛ به دیوانگان غبطه می خورم: "کاش دیوانه بودم" و بعد کمی دیوانگی و.... ولی از آنجایی که مجبورم به زودی به دنیای عاقلان برگردم و با جنون آنی وضع، بهتر که نمی شود هیچ، بلکه..... نتیجه ی کار این می شود که از آن پس خودم را دعوت می کنم به عاقل بودن: "لطفن از فکر کردن خسته نشو!" می نویسم برای بعدا که یادم باشه این روزا یه مقدار کارا زیاد شده؛ فرصت دون کیشوت بودن را ندارم.... + جمعه هجدهم آبان 1386 |
هی راه می روی همه ی شهر را همین پای پیاده خسته شدی یاس را ببین می خواهی آن قدر بروی تا بیفتی از... می خواهی آن قدر بزنی ساز بی طنین چون واژه ای درون پرانتز به یک کتاب ترکیبی از تنافر واجان هم نشین مانند ایگلوی که تنفس درون آن همراه با تناقض و مرگی است بعد از این بی پاسخی به ذهن چراهای بی دفاع با هر سوال تازه که شک است یا یقین محکوم گشته ای تو همیشه به متن خود تفسیر متن پوچ شده راه آخرین هی دست و پا زدی که شوی غرق در زمان در ناکجای فاقد معنا در این زمین + جمعه چهارم آبان 1386 |
بدان که زمین و زمان به ساز تو نمی رقصند. می دانم چقدر زود رنجی؛ در ناملایمات تا چه اندازه بر آشفته می شوی و واکنش غالبت به جای فرافکنی یا پرخاشگری، خودخوری است. تو از درون خود را نابود می کنی و شاید دلیل این نقطه ضعفت، آرمان خواهیِ همراه با خودخواهی باشد. البته هیچ کس نیست که خودخواه نباشد اما شاید اندازه ی خودخواهی تو، کمی از حد طبیعی بیشتر شده ـ این را تنها حدس زده ام، بدون آن که وسیله ی سنجشی داشته باشم ـ ولی این را هم می دانم که خودخواهیت از جنس دیگری است، هیچ نمود خارجی نداشته و هرگز نخواسته ای آن را آشکار کنی، تنها یک حس درونی بوده و هیچ راضی نبوده ای که دیگران ذره ای از گفته ها و کردارت برنجند که تو اهل کنایه و زخم زبان نبوده و نیستی. با تمام خودخواهیت، همواره سعیت این بوده که ذره ای از دایره ی ادب و احترام و صداقت فراتر نروی اما با این همه گهگاهی هم بوده که اشتباه کنی که انسانی و اشتباه اجتناب ناپذیر و درست در همین جاست که مصیبت تو شروع می شود که انعکاس اشتباهت، درونت را پر از غوغا و آشوب می کند و چه زلزله ای.... کاش می توانستی کمی بیشتر واقع نگر باشی؛ کاش این آرمان خواهی لعنتی، این خودخواهی آبکی و این همه توقع بی جا را نداشتی، یک بار سعی کن امتحان کنی، شاید این گونه حقایق را بهتر و بیشتر بیابی و شاید زود رنجی هایت هم به آخر برسد.... گویا باید پذیرفت که دنیا به ساز خود می رقصد و تو اگر برای خود بنوازی حتا اگر نوازنده ی چیره دستی باشی، خیلی زود پیشانی سفید می شوی. + چهارشنبه دوم آبان 1386 |
|
| ||||||