|
جنبش مشروطیت / روزنامک بايد با استعاره، با مجاز و كنايه حرف بزني، حتا با خودت؛ اين به صورت ژني در آمده كه در خونت هر لحظه جريان دارد؛ نمي دانم ريشه ي تاريخي دارد، يعني اين ژن در خون ايراني است يا احساسي است مختص تو كه آن را تعميم مي دهي؟! هر چه هست بد كوفتي است، مخصوصن وقتي طرف حسابت خودت باشي ولي چه كني كه ناگزيري، اين يك بايد است، مگر مي شود حتا به دو چشمت هم اعتماد كني، گاهي خودت به خودت چنان خيانت مي كني كه دشمنان نداشته ات!، انگشت تحير به دهان مي مانند. بايد مراقب بود؛ اين خود نامحرمي است بس ناجوانمرد! احساسي كه به اين نامحرم نامرد داري، ملغمه اي از ترحم و ترس و پارادوكس عجيبي است! ترحم شايد ناشي از خودخواهي سركوب شده اي به دست خودت باشد كه اين گونه نمايان شده؛ و ترس كه هر چند جبر خانواده، محيط، زمان و جامعه قابل انكار نيست ولي هميشه، با تو بوده؛ كه از پشت به خودت خنجر مي زده اي. شايد توقع بي جا داشته اي ولي با اين همه، براي تو، با اين توهم كه از دماغ فيل افتاده اي، هيچ جبري قانع كننده نيست و اين مي شود كه چيزي از درون، تو را از خودت مي ترساند. «نبايد نا اميد بود»، اين فريبي است قديمي: اميد، و براي زندگي يا نه، زنده ماندن. مي داني (مي دوني...) آسمان براي تو هر جا كه بروي همين است، شايد زياد بد نيست يعني مي توانست بدتر باشد اما پلي ميان اين واقعيت تا آن روياهاي تازه و قديمي نيست كه نيست و بعد از اين هم نخواهد بود و دريغ از قاصدكي راه گم كرده كه لااقل براي اخوان آمده بود هر چند به اشتباه ولي براي تو.... و بالاخره باز هم بايد همچنان دل به آن فريب قديمي، اميد را مي گويم، بدهي و در خياباني يك طرفه حركت كني؛ شايد مهم همين حركت توست، پس فريب را فراموش كن و سعي كن، ادامه دهي حتا با تمام خستگي ها و آهستگي ها.... + چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 |
آهنگ چشم تو خارج زده مرا زنگي كه پيش از اين برده مرا هوا تا باز مي كنم در را به روي تو درمانده ام عليل گفته به من گدا در فكر بعد از اين بي تو دلم گرفت لعنت به بخت بد تو رفته اي چرا تو محو مي شوي در متن من ولي گويا تو مرده اي مثل خود خدا پرواز مانده است در ذهن خالي ام عادت شده دگر مرگ پرنده ها هرجا پريده است ديوانه از قفس زنجير من ولي بسته به نا كجا گم مي شوي تو هم پشت درخت و سنگ اسپينوزا شدي حالا براي ما؟ مرگ مولف است اين خواب زندگي بين خدا و هيچ سنتز شده رها در خواب آمدي يا خواب آمدي فرقي نمي كند لطفا فقط بيا كور است پاي تو شول است چشم من با اين همه ولي خوشگل شدي بلا كال است يا خراب اين فكر درهمم هي داد مي زني آقا نكن سوا لبخند مي زني بعد از رسيدنت من محو خنده ات گويي به من: شما؟! + دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 |
امروز قلب هاي همه ي ما، ضرب آهنگي نا اميدانه پيدا كرده است. نا اميديمان تنها از اين جهت نيست كه تمام درها بسته شده و زندانمان تاريك و تنگ و نمور است. حتا ناميدي از تازيانه هاي زندانبان با آن چهره ي كريه و آن نعره هاي انكر الاصوات و آن دل سخت تر از سنگش، هم نيست، نا اميديمان، از زندانيان است، نا اميدي از هم سلولي هاست؛ ما از هم، نا اميد شده ايم. درست است كه ما بيگناهان در بند، هر يك با جرمي متفاوت، به زعم دژخيمان بد نهاد، در بند شده ايم؛ درست است كه شايد آرمان ها و آرزوهايمان يكسان نباشد اما لااقل يك خواسته ي مشترك داريم، آرزويي به نام آزادي. كاش كمي هم، به زنجيرهاي هم بندانمان و چسب هاي روي دهان هاشان، نظر مي كرديم؛ اين درد من ها نيست، اين درد مشترك ماست؛ حتا چشم بندها هم نبايد مانع از درك اين درد مشترك شود كه آن را هر يك از عمق جان حس كرده ايم و مي توانيم احوال هم بندانمان را به خوبي بفهميم. چه انگيزه اي براي رهايي بالاتر از اين درد مشترك! ما را در اين زندان چه شده كه به جان هم افتاده ايم، كاش قهقهه هاي مستانه ي زندانبانان را، وقتي به جان يكديگر مي افتيم، مي ديديم. هيچ چيز به اين اندازه آنان را شاد نمي كند. بس نيست؟ كي وقت آن مي رسد تا به نام آزادي، دست هاي يكديگر را بفشاريم؟ آيا امروز وقت آن نرسيده تا بار ديگر، به آرمان مشتركمان، به آزادي، بينديشيم؟ از اتحاد تا آزادي راهي نيست، افسوس كه تفرقه، راهمان را دور كرده است. + دوشنبه پنجم شهریور 1386 |
|
| ||||||