تبليغاتX
یادداشت ها

یادداشت ها

روزانه ها

جنبش مشروطیت / روزنامک
عالیجنابان شعر نو / کارگزاران
در مورد مرگ يعقوب مهرنهاد / نیک آهنگ
مرگ تدریجی یک آبگوشت بز باش! / بی بی گل
مطالعه ی موردی اشعار شاملو / جایزه ادبی ایران
بایگانی


 وقتی که تازه دانشجوی ادبیات شده بودم و همه ی استادانمان از این که دانشجویان این رشته بعد از اتمام تحصیل کاری ندارند و باید غاز بچرانند صحبت می کردند منظومه ی زیر را به اسم «فرهاد و خسرو» سرودم. دیشب که به نوشته های قبلی خودم نگاه می کردم یاد آن روزها افتادم و تصمیم گرفتم آن منظومه را اینجا بگذارم. هر چند که اثری چندان قوی نیست ولی شاید به یک بار خواندنش بیارزد:

 


ادامه مطلب

+ جمعه سی و یکم فروردین 1386 |


هميشه فكر مي كردم بايد آسماني بود؛ جدا شدن از خاك و رسيدن به افلاك را تنها راه نجات بشر مي دانستم و معتقد بودم، ريشه ي تمام مشكلات، دلبستگي به زمين و تعلقات زميني است. فكر مي كردم بايد از زيبايي هاي ظاهري دنيا چشم پوشيد تا به زيبايي هاي معنوي و حقيقي دست يافت. من از روي صداقت و راستي، ايمان داشتم كه اگر مردم تنها به فكر آسمان ها باشند، رستگار و آزاد خواهند شد.

به تدريج با ورود به عرصه ي جامعه و علاقه مندي به سياست و مسائل اجتماعي و تاريخي و ديدن دردها و زخم هاي مردمان، ذهنيت ساده انديشيم كه جدا شدن از خاك را مساوي با رسيدن به افلاك و مايه ي سعادت بشر مي دانست، تغيير كرد. ديدم انسان هايي را كه صاحب آسماني هستند و براي رسيدن به آن آسمان و افلاكي شدن، حاضرند هر كاري بكنند. فهميدم بر خلاف تصور من، خيلي از بدبختي ها، از آسماني بودن هاست، از اين است كه قدر زمين خاكي و خاكيانش را نمي دانند و ارزشي برايشان قائل نيستند. زمين و زمينيان را با پست ترين صفت ها مورد خطاب قرار مي دهند. فكر و ذكرشان آسمان است و زمين را همواره جايي پر از آلودگي و كثافت مي بينند و بر خود وظيفه مي دانند، آن را از لوث زشتي ها پاك كنند. حتي آن قدر در اين عقيده غوطه ور مي شوند كه مي خواهند با خون، اين آلودگي ها را شست و شو دهند. غافل از اين كه با خون، پاكي تماما محو و آلودگي فراگير مي شود.

و سر انجام من با ديدن اين خون ها كه بر روي خاك، ريخته شده بودند تا عده اي از ريختنشان به افلاك بروند، ايمان پيدا كردم كه بايد زميني بود. «زميني بودن» به شرط دوست داشتن اهالي خاك، بسيار بيشتر به رستگاري مي ماند تا «آسماني شدن» و نفرت ازخاك و پرواز به افلاك.

 

+ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 |


نگاهي به ساعت مي كنم. هنوز يك ساعت و نيم وقت دارم. از خانه تا دانشكده كمتر از نيم ساعت راه است. نمي خواهم زودتر برسم. با كت و شلوار به آرامي دراز مي كشم. سعي مي كنم سرم را به آهستگي روي بالش قرار دهم، تا موهايم به هم نريزد. چشمم را مي بندم. مي خواهم به چيزي فكر نكنم. ولي فكرها هم چون دريوزه هايي سمج از در و ديوار حصارهاي ويران ذهنم، وارد مي شوند و دست طلب به سويم دراز مي كنند و من چاره اي ندارم جز آن كه آنها را بنوازم . ولي انگار در بين اين دريوزه ها يكي با ديگران فرق مي كند. شايد او با آنها نيست. او ابهتي خاص دارد. لباس هايي فاخر به تن كرده و با چهره اي سقراطي و نگاهي نافذ، توجه مرا به خود جلب مي كند. او عقب تر از ديگران ايستاده و به نظر نمي رسد، با آنها رفيق باشد. من سعي مي كنم، بي توجه به او به گدايان دور و برم لبخند بزنم. آنها پر روتر از قبل خود را به من مي چسبانند. به هر يك چيزي مي دهم تا رهايم كنند ولي آنها نمي خواهند دست از سرم بردارند. با همان خنده هاي احمقانه و ملتمسانه از من طلبكار هستند. با زحمت هر يك را به كناري مي زنم و به طرف آن نگاه نافذ مي روم . از چهره اش مي توان خواند كه عالمي بزرگ است. حتما او آمده جواب سوال هاي مرا بدهد. بالاخره توانستم، كسي را كه به دنبالش بودم، پيدا كنم. با ترديد از او مي پرسم: تو....تو حتما جواب سوال هاي مرا مي داني؟....بگو من كيستم؟ اينجا كجاست؟ من چرا اينجايم؟ منتظر مي شوم تا جوابم را بدهد ولي او در جواب تنها به لبخندي قناعت مي كند. ادامه مي دهم: تو مي داني، تو حتما مي داني و او با همان لبخند در حالي كه از من دور مي شود، مي گويد: من تنها مي دانم كه هيچ نمي دانم. مي خواهم به دنبالش بروم كه ناگهان مهي غليظ همه جا را فرا مي گيرد و او از من پنهان مي شود. بر مي گردم گدايان با قهقهه هاي مستانه و دست هاي دراز و جيب هاي گشاد نزديك مي شوند. فرياد مي زنم: برويد .... برويد گم شويد، دست از سرم برداريد....

 

قسمتی از یک داستان از خودم با همین عنوان 

+ دوشنبه بیستم فروردین 1386 |


پروفسور بالتازور كه معرف حضورتان هست. شخصيتي كارتني كه هر وقت شهرشان گرفتار مشكلي مي شد، يك قطره از محلول جادويي خود را در دستگاهي با لوله ها و محفظه هاي پيچ در پيچ مي ريخت و آن قطره با عبور از قسمت هاي مختلف آن سيستم پيچيده، به انتهاي مسير مي رسيد و آن وقت از دستگاه محصولي كه شهر را نجات مي داد، خارج مي شد . نكته ي جالب اين بود كه بالتازور وقتي با مشكلي روبه رو مي شد، فوري سراغ سيستم جادويي خود نمي رفت، بلكه مدتي از اين طرف اتاق به آن طرف اتاق در حالي كه دستهايش را در پشتش گرفته بود، قدم مي زد و ناگهان به فكرش مي رسيد كه بايد سراغ دستگاه جادويش برود. من در كودكي وقتي پاي اين كارتون دوست داشتني مي نشستم، برايم سوال بود كه چرا او تا با مشكلي مواجه مي شود، به سراغ دستگاهش نمي رود و چرا اين قدر فكر مي كند؛ اين كه ديگر فكر كردن ندارد.

امشب دوباره ياد بالتازور و دستگاهش افتادم. واقعا چرا بالتازور با وجود راه حلي بديهي هميشه در مورد مسئله فكر مي كرد؟ شايد دليلش كند ذهني پرفسور بود ولي اگر كند ذهن بود كه پروفسور نمي شد.

من فكر مي كنم، پروفسور بالتازور عادت كرده بود، هميشه در مورد هر مسئله اي فكر كند و حتما همين عادت او را پرفسور كرده بود و  باعث شده بود آن سيستم جادويي را اختراع كند و حتي با اختراع آن دستگاه هم اين عادت را نتوانسته بود، ترك كند و باز هم در مواجهه با هر مسئله اي ناخودآگاه به تفكر مي پرداخت و شايد پيش خودش فكر مي كرد، هميشه ساده ترين راه بهترين راه نيست. نظر شما چيست؟   

+ شنبه هجدهم فروردین 1386 |


بازي باخت_ باخت* دستگيري ملوانان انگليسي و شوي تبليغاتي آزادي آنها، از همان اول اشتباه بود و در اين بازي به تنها چيزي كه اصلا توجه نشد، منافع ملي بود. (باخت اول دستگیری آنها و باخت دوم ناچارا آزادی آنها). خيال پردازي و افكار نادرست ماجراجويان بر اين باور بود كه پس از صدور قطعنامه شوراي امنيت، اين حركت مي تواند، نيرو و قوايي تازه ايجاد كند و ضمن انحراف افكار عمومي ايران و دنيا از تصويب قطعنامه عليه ايران، جهت بازي باخته را به سودشان برگرداند، غافل از اين كه ابزار لازم براي چنين حركتي در اختيار آنها نيست و تنها در بازه ي زماني محدودي قادر خواهند بود، روي اين قضيه مانور دهند.

البته بعد از دستگيري ملوانان، نگهداري و محاكمه ي آنها هم شايد تبعاتي به مراتب بيشتر از آزادي آنها در پي داشت. از اين رو به نظر مي رسد، از بين بد و بدتر انتخاب بد يعني آزادي ملوانان تنها راهكار خروج از مخمصه ي خود ساخته بود كه باز هم جاي شكرش باقي است.  

در اين ميان مثل هميشه شعارهاي تو خالي دولت مردان تاسف آور بود. دستگيري ملوانان و هياهو كه آنها جاسوسند و بايد محاكمه شوند و بعد يك شوي مضحك كه آنها با رافت اسلامي بخشيده شدند، ما را به ياد ضرب المثل معروف: «قسم حضرت عباس را قبول كنيم يا دم خروس را»، انداخت. رافت اسلامي در مورد انگليسي ها كه تا روز قبل نحس و نجس بودند و بايد اعدام مي شدند، بسيار خنده دار است، در حالي كه كساني از هم وطنان خودمان به خاطر احقاق حقشان از اين رافت ها محروم هستند و بهترين روزها و ماهها و سالهاي عمرشان را در زندان به سر مي برند.

پاورقي: معمولا در يك بازي دو تيم حضور دارند و اصطلاح باخت _ باخت در مواقعي به كار مي رود كه هيچ يك از طرفين به نتيجه دلخواه نرسند ولي ظاهرا دولت مردان ايران با خودشان دو بازي كردند و در هر دو بازي نتيجه ي باخت – باخت را براي خود رقم زدند.

  

+ جمعه هفدهم فروردین 1386 |


چقدر به خاطر سهل انگاري هايش متضرر شده بوديم. نه مي شد اخراجش كرد، كه فاميل مدير عامل بود، نه مي شد اصلاحش كرد. به هر زبان و وسيله اي كه فكرش را بكني با او حرف زديم. گاهي آن قدر بد كار مي كرد و بي توجه بود كه ناخود آگاه مجبورمان مي كرد، پرخاشگر باشيم و او هم بي توجه به ناراحتي ما، لج مي كرد و به كارش ادامه مي داد. خيلي وقت ها هم سعي مي كرديم، با زباني نرم و نصيحت گونه يا غير مستقيم او را متوجه اشتباهش كنيم ولي در عين ناباوري او جري تر مي شد و خيال مي كرد، آن قدر هم كارش اشتباه نيست و شايد پيش خودش احساس مي كرد كه ما به او حسودي مي كنيم، و با اين حرف ها مي خواهيم، جلو پيشرفتش را بگيريم، و باز به كارش ادامه مي داد. خلاصه به هيچ وجه نمي شد، او را به راه آورد.

بالاخره تصميم گرفتيم، اين مسئله را با يك روان شناس در ميان بگذاريم و همين كار را هم كرديم . راه حلي كه آن روان شناس جلوي پايمان گذاشت، تشويق بود. خب خيلي سخت مي شد كار مثبتي از او ديد و بهانه اي براي تشويق كردنش به دست آورد، ولي چاره اي نبود. پيش خودمان گفتيم بايد از معيارهاي آرمانيمان فاصله بگيريم و حتي اگر او كمي در جهت درست حركت كرد، او را تشويق كنيم. البته حركت بسيار كند پيش مي رفت ولي به هر حال بي تاثير نبود، كم كم فهميديم تشويق و تنبيه دو وسيله هستند كه بايد در جاي خود و به موقع از آنها استفاده كرد، البته تشويق كارايي بهتري داشت ولي بعضي مواقع تنبيه اجتناب ناپذير بود هر چند كه در مورد تنبيه دست ما تا حدي بسته بود و به چند سرزنش لفظي محدود مي شد كه او پارتي اش كلفت بود و ما هر چقدر هم كه متخصص و ماهر به كارمان بوديم، از اين رانت محروم و به ريسكش نمي ارزيد.

حالا از آن ماجرا چند سال مي گذرد، تشويق هاي ما باعث شده، خيلي از اشتباهات فاحش گذشته را تكرار نكند، هر چند كه هنوز هم پر اشتباه است، ولي با قبل قابل مقايسه نيست و  به قول خودمان كمتر سوتي مي دهد.

 

  

+ جمعه هفدهم فروردین 1386 |


افتاده سخت در تله اي آن شغال پير

                           زخمي و خسته در شب سردي بود اسير

ديگر نه قدرتي به تقلا بود و را

                                  ديگر نه اش خيال رهايي در اين كوير

كم سو چراغ چشم درخشان او شدست

                              هم چون ستاره اي كه بميرد فتد به قير

همراه سوز باد رها، زوزه اي كشد

                               چون بانگ ناي بر شده از ني زني فقير

تصوير بدر ماه در آن قوز كرده شب

                                 گويد: شغال! مرگ در آغوش خود بگير

فردا به دشت، لاشه ي بد بوي آن شغال

                                      روزي كركسان و كلاغان آن مسير

+ سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 |


به شما مسئوليت اداره ي يك خانه ي باستاني كه در آن خانواده اي اصيل زندگي مي كنند، واگذار مي شود و از شما خواسته مي شود كه به خوبي از اين خانه محافظت كنيد مبادا كه صدمه اي به اين بنا وارد شود و نقش های زيباي آن و لوازم ارزشمندش  آسيبي ببینند. همچنين از شما خواسته مي شود، رفتارتان در مدتي كه اين مسئوليت را داريد، متناسب با شان افرادي كه در اين خانه هستند، باشد. كاري نكنيد كه ارج و منزلت افراد آن خانه در نظر ديگران به واسطه كار شما خدشه دار شود؛ اجازه ندهيد، افرادي ناشناس بدون اجازه وارد خانه شوند، دزدي كنند يا آرامش اعضاي خانه را صلب نمايند.

 حال اگر شما خود از آن خانه دزدي كنيد، رفتارتان را كنترل نكنيد و كارهايي انجام دهيد كه آبروي اعضاي آن خانه ريخته شود و اجازه دهيد، رفقايتان وارد خانه شوند و با آرامش و لبخند، اموال خانه را به تاراج ببرند و در هر فرصتي دور از چشم اعضاي خانه تيشه برداريد و به لوازم آن خانه صدمه زده و زيبايي هاي آن خانه را خراب كنيد و در مقابل چشم اعضاي خانه با سليقه ي خودتان كه اصلا با سليقه و فرهنگ اعضاي آن خانه جور در نمي آيد، دكوراسيون خانه را تغيير دهيد، در اين صورت البته مي توانيد از تعرض دزدي كه با شما دوست نبوده و يا حاضر به همكاري باشما نشده، جلوگيري و يا او را دستگير كنيد ولي به هيچ وجه نمي توانيد خود را مدافع آن خانواده و محافظ  آن خانه بناميد و سخن از مسئوليتتان بزنيد و داد عزت براي اعضاي خانه سر دهيد.

در واقع اولين متعرض آن خانه و خانواده، خودتان بوده ايد و اينجا اگر از شرافت بگوييد، سخني طنزآلود گفته ايد. شما حتي در دستگيري آن دزد به اعضاي خانه فكر نكرده ايد و تنها به خاطر منفعت خود آن دزد را گرفته ايد و با رياكاري از شرافت حرف مي زنيد و اين رفتار شما مسلما باعث خشنودي اعضاي آن خانه نخواهد شد و در مقابل حتي ممكن است، آنها از اين كه آن دزد به دست شما گرفتار شده، خوشحال هم نشوند.

تنها سخن از شرافت راندن و در عمل مذلت به بار آوردن، عملي رياكارانه است و كسي كه اين گونه رفتار كند حتي اگر يك بار با نيت درست هم بخواهد كاري به نفع ديگران انجام دهد، اين كار او رياكاري و منفعت طلبي تلقي مي شود و همراهي ديگران را در پي نخواهد داشت.

 

+ جمعه دهم فروردین 1386 |


شرابي مرد افكن در جام هواست،

شگفتا

         كه مرا

                  بدين مستي

                                   شوري نيست.                                  

                                                                      احمد شاملو

باران بهاري، هميشه برايم زيبا و دوست داشتني بوده، البته نه باراني كه يك ريز ببارد، بيشتر به باران هاي رگباري علاقه دارم، لحظه اي ابرهاي فشرده و سياه و لحظه اي ديگر خورشيد درخشان در لابه لاي تكه ابرهاي سفيد. هر چند كه انگار اين دوست داشتن ها با گذر سال ها كم رنگ و كم رنگ تر مي شود. ولي به هر حال بعد از هر بارش طراوت است كه مي آيد، حتي با وجود همه ي زشتي هايي كه باران از شستنشان ناتوان است.....

  

+ پنجشنبه نهم فروردین 1386 |


كشورهاي غربي و به حساب متمدن، واقعا كم عقل تشريف دارند. بي خود و بي جهت دوست دارند، پول و وقت خود را براي چيزهاي بي ارزش تلف كنند. من واقعا نمي دانم، چگونه، خوب دقت كنيد چگونه اينان، اين انسان هايي كه ادعاي آي كيو و برتري در جهان دارند، اين گونه پول هايشان را دور مي ريزند. لابد پيش خودتان مي گوييد: اين بابا سرش به سنگي خارا خورده، يا برعكس سنگي خارا به سرش خورده، يا اين كه آجيل زيادي خورده، دل درد گرفته و هذيان مي گويد. البته بنده به شما حق مي دهم كه اين گونه فكر كنيد. من خودم تا ديشب اصلا  اين چيزهايي كه گفتم به ذهنم خطور هم نمي كرد ولي ديشب به طور كاملا اتفاقي، مصاحبه اي را در تلويزيون ديدم كه ذهنيتم را به كلي تغيير داد و دريچه اي جديد به رويم باز كرد. به نظرم دنيا به زودي بر مدار اين نظريات بديع بچرخد و اين نظريه ها مبنايي براي آينده بشريت باشند. و اما چنين بود ماجرا:

 دو خبرنگار از يك شخصي كه به نظر بسيار خردمند مي رسيدند، سوال هايي مي پرسيدند و آن شخص بسيار دانا (بي خودي نمي گويم دانا، ايشان مي گفتند: رياضي خوانده اند، پس حتما دانا هستند، شك نكنيد) جواب هايي مي داد كه من تا به امروز در هيچ كجا و از زبان هيچ خردمند ديگري نشنيده بودم. البته من نمي توانم درباره ي همه ي نظرات صائب ايشان صحبت كنم، چون هر كدام از چيزهايي كه عنوان مي كردند، به اندازه يك كتاب شرح و بسط و تفصيل مي خواهد كه هم مجالش نيست و هم من بي سوادم. اما يكي از آنها را بيان مي كنم و محققان و دوستان گرامي مي توانند خود به شخصه پيگير چند و چون آن شوند و سر از تمامي زوايا و خفاياي آن در آورند:

 در بخشي از اين مصاحبه ي بسيار پر محتوا يكي از خبرنگاران پرسيد: صحبت ها و نظريات جنابعالي مربوط به زمان حاضر نمي شوند و افكار عمومي دنيا آنها را نخواهند پذيرفت. آن شخص خردمند با نگاهي عاقل اندر سفيه به آن خبرنگار گفتند: شما مي توانيد در خيابان از مردم بپرسيد كه آيا اين گونه هست يا نه؟ ايشان در جاي ديگر اين مصاحبه، درباره ي محبوبيت خودشان و اين كه به گفته آن خبرنگار، حزبشان در انتخابات راي نياورده اند، باز هم گفتند: شما مي توانيد برويد در خيابان و از مردم بپرسيد.

 خوب دقت كرديد نبوغ را. حالا ديديد چرا مي گويم كشورهاي به اصطلاح متمدن عقل درست و حسابي ندارند. اگر عقل داشتند كه سرمايه و وقتشان را بر روي اين همه رسانه هاي مختلف تلف نمي كردند. اصلا اين همه راديو، تلويزيون، روزنامه، سايت هاي خبري و تحليلي مختلف را براي چه درست كرده اند؟ اين همه احزاب گوناگون به چه درد مي خورند؟ چرا بايد اين قدر براي برگزاري انتخابات هزينه پرداخت؟ پدر من! وقتي به اين راحتي مي شود، نظر مردم را فهميد، اين همه خرج و صرف وقت چرا ؟ فقط كافي است دو قدم، فقط دو قدم نا قابل، تا سر كوچه بردارند و از چند رهگذر درباره ي هر چه كه خواستند بپرسند. به همين راحتي. با كمترين زمان و كمترين هزينه مي توان بهترين مقصود را حاصل كرد. غير از اين است؟ نه واقعا انصاف دهيد...

 حالا تصديق مي فرماييد، حماقت اين مدعيان پيشرفت و تمدن را؟

پی نوشت:

معنای اجماع در قطعنامه‌هاي اخير

+ یکشنبه پنجم فروردین 1386 |


بهاریه ی من آن قدر هم بهاریه نیست:

بلبل عاشق، شده گريان ز گل

                       اشك رخش چشمه ي جوشان مـُل

چون كه روان گشت مل از چشم او 

                             دامن صحرا همه شد سبزه رو

گل كه بنوشيد مل از جويبار

                         سرخوش و مست آمده از بهر يار

جلوه كنان جامه كند چاك چاك 

                              زود نمايان كند آن عشق پاك

شعر من اين عشق بگويد ولي  

                            عشق بماندست مگر در دلي

قصه ي عشق گل و بلبل چه سود

                             زان كه مرا هيچ زمان آن نبود

چشمه ي اشكم همه خشكيده است

                           بين كه گلي نيز نروييده است

بس كه دلم تنگ شد از وصل عشق

                 گو كه فريب است و دغل اصل عشق

ظلمت شب هاي زمستان گذشت

                         ليك نشد فصل و زمان گذشت

گرچه بهاران همه جا رخ نمود 

                              در دل ما هيچ بهاري نبود

تيره تر از فصل زمستان سرد    

                     مرده تر از سنگ و از آن برگ زرد

كاش كه دل ها چو بهاران شود  

                            ابر غم آخر همه باران شود

 

+ پنجشنبه دوم فروردین 1386 |


X

از ششم مهر 58 كه ادامه ي راه بي پايان خويش را با اين چشم ها مي ديده ام، پياپي مهر را مي جسته ام در گستره اي به پهناي يك خواب پايان ناپذير پاييزي


صفحه نخست
پست الکترونيک


یادداشت هاي پيشين

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385



پیوندها

by BlogRolling
PinG


و این ها

راديو زمانه
هفتان
روز آنلاين
ادوار نيوز
بي بي سي
خبرنامه اميركبير
امروز
نوروز
كانون زنان ايران
عبد الكريم سروش
محسن كديور
آينده
اثر
جستار
نیلگون
سکولاریسم نو
آرامش دوستدار
عروض
روزنامک
گفتگوی هارمونیک