تبليغاتX
یادداشت ها

اخطار: خواندن این داستان به کسی توصیه نمی‌شود!‌

هوای بیرون خیلی سرد است. آن‌قدر سرد که اگر بیرون بروی هیچ نقطه‌ی گرمی در اعماق وجودت باقی نخواهد ماند. من این‌جا در گوشه‌ی این بن‌بست کوچک جای گرمی برای خودم درست کرده‌ام. همه چیز خوب است. می‌توانم دوباره کتابم را به راحتی بخوانم. چه خوب شد که این چند کارتون بزرگ یخچال را هفته‌ی پیش پیدا کردم. حالا من مدرن‌ترین کارتون خواب این شهرم. آوردنشان کمی سخت به نظر می‌رسید ولی به هر زحمتی بود از پسش برآمدم. چهار کارتون خیلی بزرگ چهارلا. یکی برای زیرم، دوتا برای بستن این گوشه و یکی سقف خانه‌ی مجللم. پلاستیک‌های توی کارتون‌ها تبدیل شد به عایقی که هیچ نمی در خانه ام نفوذ نکند. باید خوشبخت باشم که یک پتوی تمیز هم دارم و خوردنی برای چند روز. یک بطری آب و یک بسته نان که دختر بچه‌ای‌ دیروز کنار خانه‌ام گذاشت. یک سوسیس کامل که خودم خریدم. دو تا گوجه و دو تا سیب که باقی مانده‌ی مزد پایین آوردن جعبه‌های میوه از ماشین بوده است. این دو سه روزه می‌توانم به راحتی بی آن‌که مجبور باشم برای غذا بیرون بیایم، کتابم را تمام کنم. کمی سرم را بالا می‌کشم. کتاب را هم کمی بالاتر می‌آورم درست در جایی که از شکاف کارتون‌ها از پشت عایق پلاستیکی شعاعی نور به داخل می‌تابد. فصل اول را می‌آورم و مشغول می‌شوم. مثل همیشه جملات کتاب سریع حرکت می‌کنند و مرا با خود می‌برند.

تختی بزرگ و نرم وسط یک قصر مجلل است. من تنها افتاده‌ام میان تخت. تنم از لباس آزاد است. می‌توانم چند بار به این طرف و آن طرف غلط بزنم. این‌که می‌بینم هیچ موی زائدی ندارم، احساس آزادی بیشتری به من می‌دهد. دستی به صورتم می‌کشم. به طرز خوبی اصلاح شده و اصلن زیر نیست. احساس گرسنگی نمی‌کنم فقط کمی دوست دارم دهانم را با یک نوشیدنی خنک کنم. میز کوچکی آن طرف، کنار تخت است. روی میز تنگی بلوری و زیبا شبیه دلبرکی کمر باریک با یک جام خالی می‌بینم. با چند غلط روی بستر نرم ابریشمی خودم را به این دلبرک محجوب می رسانم. از مایع ارغوانی خوش رنگش تا نیمه‌ی جام پر می کنم و شروع می‌کنم به مزه مزه کردنش. از انتهای قصر کسی نزدیک می‌شود. جسم عریانم را مخفی نمی‌کنم. شاهزاده‌ای زیباست. کنار تخت می‌ایستد. نگاهش را به صورتم می‌دوزد. طوری به صورتم نگاه می کند که شک می‌کنم. پر کردن جام را بهانه می‌کنم تا از زیر نگاه شاهزاده خلاص شوم تا بتوانم نگاهی به جسمم بیندازم. ظاهرن که شکم بی‌مورد بوده، هیچ پوششی در کار نیست. خودم هم از خودم و بی‌باکی‌ام تعجب می‌کنم. از پر کردن جام پشیمان می‌شوم شاید به خاطر این است که ترسیده‌ام و شجاعت و گستاخی اولیه‌ام رنگ باخته. جام را روی میز می‌گذارم. متکای انتهای تخت را بالاتر می‌آورم و تکیه می‌دهم. پاهایم را خم می‌کنم و دو زانویم را طوری روی هم می‌گذارم که راحت‌تر شاهزاده را نگاه کنم. سرم را که بالا می‌آورم، شاهزاده هنوز خیره است به صورتم. باز هم چیزی نمی‌گوید. من هم همان طور نگاهش می‌کنم. نگاه‌هایمان در هم قفل می‌شود. ناگهان شاهزاده کمی پلک‌هایش را سنگین می‌کند. دلم می‌ریزد پایین . پایین‌تر سفتی خاصی را حس می‌کنم که اسیر است میان زانوهایم و من قدرت آزاد کردنش را ندارم. باید بر خودم مسلط باشم. ولی خوب می‌دانم با نگاه بعدی شاهزاده مات خواهم شد. در یک لحظه چشمان شاهزاده از صورتم به مرکز ثقلم منحرف می‌شود و دوباره بر می‌گردد. طاقت نمی‌آورم و بی اختیار می‌گویم: می‌آیی؟ و زانوهایم را باز می کنم. ولی باز هم آزاد نشده. هنوز هم اسیر است. در خودش نمی‌گنجد. می‌خواهد منفجر بشود.

کتاب را می‌بندم. بدنم داغ داغ شده است. کتاب را پرت می‌کنم کنار پایم. چند دقیقه می‌گذرد. صورتم به خارش افتاده. ریش بلندم اذیتم می‌کند. حالا زیر بغل و آنجاهایم هم سنگین شده‌اند. طوری که تحمل ناپذیر می‌نماید. کم کم احساس سرما همه‌ی تنم را فرا می‌گیرد. پتو را محکم دور خودم می‌پیچم. پتو بوی بدی می‌دهد. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم، این پتو تمیز است. دیوارهای اتاقکم زشت شده‌اند. اینجا و بیرون دیگر فرقی نمی کند. چیزی از درون، اسیرم کرده، نمی‌گذارد نفس بکشم. دندانهایم شروع می‌کنند به هم خوردن. نباید نه نباید به سرما اجازه می‌دادم به درونم نفوذ کند. کتاب را بر می‌دارم. کتاب می‌تواند گرمم کند.

سرم به شدت درد می‌کند. چشمانم را به سختی باز می‌کنم. معلوم نیست کجا هستم. یک لامپ صد بالای سرم، تخت را روشن کرده، نورش توی چشمم می زند. سرم را می چرخانم. به فاصله‌ی کمی از تخت دیوارهایی تیره احاطه‌ام کرده‌اند. با زحمت زیاد کمی سرم را بالا می‌آورم. لکه‌های خون همه‌ی تخت را پوشانده. قدرت بلند شدن ندارم. پارچه‌ای روی پاهایم افتاده که غرق خون است. لباس‌هایم کجاست؟ سوزش عجیبی همان جا را فرا می‌گیرد. تخت کوچک شده. متوجه پاهایم می‌شوم. پاهایم هم ظریف‌تر شده‌اند. دستم را تا جایی که قدرت دارم بالا می آورم. انگشتانم درست مثل انگشتان آن شاهزاده شده‌اند. یکی دو ساعت بعد می توانم به سختی بنشینم. مردی با ریش‌های بلند و جسمی پشم‌آلود روی زمین کنار تخت خوابیده. در میان لباس‌های چرکش که آن طرف‌تر کنار دیوار افتاده یک بطری خالی آب؛ یک تکه نان و چند میوه‌ی پلاسیده وجود دارد. نور لامپ کم و زیاد می‌شود. صداهایی مرموز از بیرون اتاق به گوش می‌رسد. سرم را می‌چرخانم تا راه خروج را پیدا کنم. یک در آهنی رنگ و رو رفته آن طرف نیمه باز است. تازه متوجه می‌شوم لباس‌هایم این طرف تخت افتاده‌اند. می‌نشینم. لباسهایم را بر می‌دارم. پارچه را از روی پایم کنار می زنم. به نظر می‌رسد خون‌ بند آمده و بیشترش دلمه بسته است. با همان پارچه سعی می کنم پاکش کنم. سوزشش بیشتر می شود. رهایش می کنم و لباس‌هایم را می‌پوشم. روی پاهایم می‌ایستم و باز سوزش بیشتر می‌شود. خودم را کنار در می‌رسانم. اینجا یک خیابان کثیف در جنوب شهر باید باشد. باد سردی به صورتم می‌خورد. چند نفر آن طرف دارند با هم پچ‌پچ می کنند. ترس برم می‌دارد. تا جایی که می‌توانم سریع از آن جا دور می‌شوم. مرکزم درد را به تمام بدنم منتشر می‌کند و این باعث می‌شود تا پوستم سوزن سوزن شود. هر مردی که می‌بینم در من تولید ترس می‌کند. نمی‌خواهم ببینمشان. می‌خواهم همه‌شان را خفه کنم. حالا درد به نهایتش رسیده. هر قدمی که بر می‌دارم مثل این است که یک پتک دارم به مرکزم می‌زنم. خودم را روی سکویی جلو در یک خانه می‌اندازم. احساس می‌کنم خطی گرم از پاهایم به پایین کشیده می‌شود. آخرین تصویر، سنگ فرش سرخ رنگ روبریم است.

باران به شدت بر سقف اتاقکم می‌زند. هر لحظه ممکن است کارتون‌هایی که بندشان کرده‌ام بر سرم فرو بیاید. آب از اطراف اتاقک داخل می‌آید. کارتون زیرم خیس می‌شود. ناگهان دردی از مرکز ثقلم عبور می‌کند. نفسم بند می‌آید. کتاب را زیر لباسم پنهان می‌کنم و از اتاقک می‌زنم بیرون. سیل است که از آسمان می‌بارد. تمام تنم در عرض چند ثانیه غرق آب می‌شود. تلو تلو خوران حرکت می‌کنم تا سقفی پیدا کنم. کنار فروشگاهی جان پناهی است که می‌شود تا حدودی از باران در امان بود. خیابان خلوت شده. از پشت شیشه‌ی فروشگاه چند نفری دارند باران را تماشا می‌کنند. همان جا می‌نشینم و قوز می‌کنم. طوری که زانوهایم محکم به سینه‌ام بچسبند و با دست‌هایم قفلشان ‌کنم. سرم را هم بین زانوها و سینه‌ام فرو می‌کنم. هیچ چیز دیگر برایم باقی نمانده جز کتابم و یک مرکز ثقل دردناک.

چشمم را که باز می کنم شب شده. چند سکه جلویم افتاده. لباس‌هایم هنوز نمورند و حسابی احساس سرما می‌کنم. سکه‌ها را بر می‌دارم و به طرف بن‌بست خودم می‌روم. سر بن‌بست که می‌رسم، می‌بینم یکی در میان کارتون‌هایم خوابیده. خشم تمام وجودم را می‌گیرد. می‌روم بالای سرش. لگد محکمی حواله‌اش می کنم. بلند می‌شود. از من جوان‌تر و هیکلی‌تر است. با یک مشت پخش زمینم می‌کند. می‌گویم: اینجا مال من بود. این‌ها کارتون‌های من هستند. تو حق نداری جای مرا بگیری. می‌گوید دور شوم والا زنده نمی‌مانم. راست می‌گوید. این‌ها را می‌شناسم. چشم‌هایش، رد چاقوی روی گونه‌اش و دستان درشتش به من می‌فهماند که دیگر نباید به بن‌بستم فکر کنم. باید دنبال جای دیگری باشم.

در پیاده‌رو خیابان به راه می افتم. شهر به خواب رفته. گاهی چراغ‌های یک ماشین از دور نمایان می‌شود و به سرعت نزدیک می‌شود و در آن‌سوی خیابان محو می‌شود. ترجیح می‌دهم در ایستگاه اتوبوس امشب را صبح کنم. هر چند سرد است ولی چاره‌ای نیست. کمی جلوتر یکی می‌بینم. کورسوی نوری هم دارد. خودم را روی صندلی‌های ایستگاه می‌اندازم. سرد است. دوباره از مرکز ثقلم درد شروع می‌شود ولی این بار رد نمی‌شود. باید خودم را خالی کنم، شاید دردش تسکین پیدا کند. زیپم را پایین می کشم و به سختی بیرونش می‌آورم. دردناک خالی‌اش می کنم. از شدت درد می خواهم فریاد بزنم. همین کار را هم می کنم. چند دقیقه بعد آرام می‌شود. می‌فهمم از دیشب همین‌طور مانده بوده و من اهمیتی نمی‌داده‌ام. حالا باید بتوانم کتابم را بخوانم. این طور حتمن گرم می‌شوم. کتاب را از زیر لباسم بیرون می کشم. سالم مانده و نور هم آن‌قدر هست که مسیر کلمات را پی بگیرم.

ادامه دارد....

+  دوشنبه یازدهم آبان 1388    حمید  | 

چهار دست پا دارم دَ دَ ...اَ دَ می‌کنم که ناگهان استاد بلند سرم فریاد می‌زند، کجایی پسر؟ یک دفعه به خودم می‌آیم و می گویم:  اَ دَ... کلاس منفجر می‌شود. این قدر خانواده‌ی عروس می‌خندند که خودم هم خنده‌ام می‌گیرد. دوران دانشجویی هم برای خودش عالمی داشت. دخترم قدرش را بدان. وقتی این جمله‌ها را پدر بزرگتان به من می‌گفت چشمانش برق می زد.

+  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388    حمید  | 

شهر روبرویم آرام خوابیده. خیابان‌ها خلوتند. می‌شود کمی نفس کشید و شهر را که هیاهویش برای چند ساعتی فروکش کرده دید. نیما هم بیدار است. معمولن تا نیمه‌های شب در اتاقش پای کامپیوتر مشغول است. امروز لیلی من آزاد شد. واقعن آزاد شد. بیست سال گذشت. همان روزهایی که فکر می‌کردم دیگر از زندان باید آزادش کرده باشند از این زندان دنیا آزادش کردند. شاید یکی دو ساعت دیگر. وقتی که شرق رو به روشنی گذاشته بود. نمی‌دانم چشم‌هایت باز بوده یا بسته؟ رو به شرق بوده‌ای یا نه؟ چه می‌گذشت بر چشمانت لیلی در آن لحظه‌ها.

بدون چشمانت نخواهم خفت
جز در نگاهت وجود نخواهم داشت

-          بابا اینجایی؟

-          هنوز بیداری نیما؟

-          مثل این که ارثیه. بابا ! فردا می‌خوای بری خاوران؟

-          نمی‌دونم

-          من که میرم

-          مواظب خودت باش. دیدی اوضاع ناجوره نمون. برگرد. نمی‌خوام...

-          نمی‌خوای منو هم از دست بدی؟ آره؟

-          رفتنت دردی رو دوا نمیکنه. این همه سال من رفتم اولش دنبال زنده‌اش بعدشم که... چی شد؟ مادرت زنده شد؟ وضع فرقی کرد؟ کسی اومد بگه درد شماها چیه؟ حالا من برم اونجا جلوی یه تیکه سنگ وایسم یا نه چه فرقی می‌کنه؟

نمی‌توانم در چشم‌های‌ نیما نگاه کنم. چشم‌هایی که درست به چشم‌های مادرش رفته.

-          بابا چه جوری مامانو گرفتن؟

-          ریختن توی خونه‌ی تیمی.

-          اینو که قبلنم گفتی. بیشتر برام بگو.

-          چیزی بیشتری نمی‌تونم بگم. منم که اونجا نبودم.

نپرس نیما نپرس. این قدر دردم را تازه نکن. نخواه که بگویم تقصیر من بود. نخواه اعتراف کنم من لعنتی مادرت را به کشتن داده‌ام.

 

سرم روی سینه‌های لیلی‌ است:

-          صمد

-          جون صمد

-          باید یه چیزی رو بهت می‌گفتم.

-          چی رو... که دوسم داری؟ که برام میمیری؟

-          جدی میگم گوش کن

-          چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟ مربوط به بچه‌هاست؟ کسی چیزی گفته؟

-          نه نه ربطی به اینا نداره. در واقع باید خیلی زودتر می‌گفتم. خودت احساس نکردی؟

-          چی رو خب؟ بگو داری منو میکشی که

-          صمد ما داریم ... ما داریم بچه‌دار میشیم

نمی‌دانم خوشحال باشم یا ناراحت. به بچه فکر نکرده بودم. تنها فکر و ذکرم این چند ماه مبارزه بوده. اصلن فرصت نکرده بودم به زندگی شخصی فکر کنم. زندگی شخصی‌ام به لیلی محدود می‌شد. نه به آینده فکر می‌کردم نه به بچه نه هیچ چیز دیگر.

نیما آمدی آن سال‌ها. همین طور بدون دعوت. آمدی در حالی که من مانده بودم بین یک آرمان و مادرت. مادرت را تا کجا باید می‌کشاندم. تو هم که آمده بودی مزید بر علت‌های مادرت شده بودی.

-          بابا من میرم بخوام، شما نمی‌خوابی؟

-          تو برو بخواب. من خوابم نمیاد.

 

-          چی می‌گی صمد؟ هان؟ من میگم بیا بکشیم کنار. میبینی که جنس ما با اینا فرق میکنه. ما نمیتونیم مثل اینا تفنگ بگیریم دستمون و ...

بلند می‌شوم و کنارش می‌نشینم.

-          آره خب مبارزه سخته. ممکن کشته بشیم. چطوره جمع و جور کنیم بریم سوئدی سویسی انگلیسی؟ آره انگلیس از همشون بهتره. موافقی؟

یک دفعه از جایش می‌پرد. ابروهایش در هم رفته‌اند.

-          من می‌ترسم. میخوای بگی تو نمی‌ترسی؟ اما من علاوه بر این که برای خودم و این بچه و تو می‌ترسم برای این ملت بدبختم می‌ترسم. بذار واضح بگم حالا دیگه برای من اینایی که اون بالا مثلن رئیس روسای ما شدن با اونایی که سر همه‌مون رو شیره مالیدن و بدبختمون کردن فرق چندانی نمیکنن. دیکتاتوری از سر و روشون میباره. این ایدئولوژی من در آوردیشونم نه ربطی به مارکسیسم داره نه به اسلام. صمد توی این مدت پسرفت کردی. هر روز داری بسته‌تر می‌شی. این شیوه، ما رو نه به عدالت میرسونه نه به آزادی. اگه قراره چیزی بخونیم فقط باید وقتمون رو بذاریم روی اراجیف اینا اگه قراره کاری کنیم فقط باید منتظر باشیم ببینیم محتشم از بالا چی بهمون دیکته میکنه. من نمیخوام فکر خودمو بدم دست اینا. من میخوام خودم باشم. میخوام آزاد باشم صمد. میفهمی صمد؟

مانده‌ام چه بگویم. لیلی با تمام وجودش می‌خواهد کنار بکشیم. سخت است نمی‌شود. به خسرو چه بگویم. اگر بفهمد می‌گوید همین بود. از اولش هم می‌دانستم مرد این کار نیستی. مبارزه که بچه بازی نیست. تو راحتی خودت را به آزادی وطن فروختی. برو نارفیق.

-          چیه؟ میخوای فحشم بدی؟ بگی سازشکار؟ هر چی میخوای بگی بگو. من تصمیم خودمو گرفتم.

 

فکر می‌کردم تو دنبال من می‌آیی. فهمیدم قرار است من دنبال تو بیایم. تهران، استانبول، پاریس، لندن و دوباره تهران. آمدم تهران دوباره... تا دوباره ببینمت. تا شش سالت که تمام شد بیایی تا با هم برویم یا با هم بمانیم. فرقی نمی‌کرد رفتن و ماندن. با تو فرقی نمی‌کرد. تا با نیما زیر یک سقف باشیم. آمدم؛ شش سالت تمام شده بود. خبری از تو نشد. در به درت شدم. هر روز از آن خانه‌ی قدیمی تا اوین. یک بار گفتند اصلن اسمت نیست در لیست. یک بار گفتند آزاد شده‌ای. یک بار گفتند شما چه کاره‌اش هستی؟ داشتند کم‌کم بازجویی‌ام می کردند. مرتضای عوضی هم بود. دوست دوران کودکی. رفیق آن چند ماه. حالا شده بود حاج آقا کبیری. نمی‌دانم این مارمولک چه طور رفته بود در دم و دستگاه این‌ها.  

لیلی آمده است. بالای سرم ایستاده. با آن نگاه زیبایش.

-          پاشو لنگه ظهره. پاشو بریم سراغ نیما.

-          بذار یه کم دیگه بخوام لیلی. اذیت نکن.

-          پاشو ببین دارن در میزنن. برو ببین کیه. درو کندن. پاشو.

از جا می‌پرم. از لیلی خبری نیست. در می‌زنند. صبح شده. نگاه می‌کنم به ساعت. ده و نیم است. با زحمت بلند می‌شوم و خودم را به جلو در می‌رسانم.

مرتضا کبیری است که سوار پیکانش شده و دارد استارت می‌زند. تا جلو در می‌بیندم، از ماشین پیاده می‌شود. با یک لبخند تصنعی جلو می‌آید.

-          سلام آقای دکتر. دکتر صمد رسایی. خوبی که امروز؟

-          خبری شده؟

-          آقای دکتر مثل این که نمی‌خوای تعارف کنی بیاییم تو.

از جلو در کنار می‌روم تا بیاید داخل.

-          هیچ تغییر و تحولی ندادی این‌جا رو. بهتره یه دستی به سر و گوش اینجا بکشی. یه وقت رو سرت خراب میشه. ما بی دکتر میشیم.

-          حالا که عالم و آدم رو سرم خراب شدن، بذار اینجام رو سرم خراب بشه یک دفعه راحت شیم.

روی کاناپه می‌نشیند. سرش شروع می‌کند به وارسی اطراف. روبرویش می نشینم. منتظر می‌شوم تا حرفش را شروع کند. وقتی می‌بیند خیره‌اش شده‌ام. صدایش را صاف می‌کند.

-          امروزم می‌خواستی بیای اوین؟

-          نمی‌دونم. شاید. بهتره بری سر اصل مطلب. خبر تازه‌ای داری؟ از لیلی خبری داری؟

-          خب راسش... راسش صمد دیگه نیا دنبال لیلی. من نباید بهت میگفتم. الانم دارم کاری بر خلاف ضابطه انجام میدم. صمد مرداد حکمش رو دادن. از دست من کاری بر نمی‌اومد. حکم از بالا بود. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. راسش منم کاره‌ای نیستم.

-          حکم چی؟ اون که حکمش قبلن صادر شده بود. باید آزادش میکردن. دیگه شیش سالش تموم شده بود. یعنی چی. حکم چی؟

-          آروم باش صمد. تقصیر خودش بود. ازش پرسیده بودن: مسلمونی یا نه؟ اعتقاد داری یا نه؟ لیلی‌ام گفته بود: نه مسلمون نیستم.

سرم دارد گیج می‌رود. نمی‌فهمم این‌ها که مرتضا می‌گوید چیست؟ لب‌هایش دارد هنوز تکان می‌خورد. گاهی دست می کشد به ریشش. گاهی انگشت‌هایش را جمع می‌کند و بالا می‌آورد.

-          بس کن. بس کن. تو که می‌گفتی درست میشه. چند بار اینو بهم گفتی. گفتی دارن امتحانت میکنن. میخوان ببینن هنوز ارتباط داری یا نه؟ پس چی بود اون حرفات. چطور به خودت اجازه دادی منو بازی بدی؟ چرا آخه؟ اون که کاری نکرده بود. تو که می‌دونستی اون حتا از سازمان زودتر از من برید. آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟

 

+  جمعه شانزدهم مرداد 1388    حمید  | 

همین دو سال پیش بود که لیلی می‌خواست چریک بشود. همان روزها که عکس‌های چه‌گوارا مد شده بود. از وقتی من با لیلی در کتاب‌فروشی خسرو آشنا شدم تا امروز هر روز لیلی یک پله بالاتر آمده. از همان روزها که معمولن بعد از ظهرها او با دوستش نسرین می‌آمدند آنجا و یکی یکی کتاب‌ها را از قفسه‌ها در می‌آوردند و بلند با هم حرف می‌زدند و من عاشق این چشم‌هایش که سفیده‌اش سفید سفید و سیاهی‌اش براق‌اند، شدم، همین چشم‌ها که باعث شد بالاخره یکی از روزها وارد بحث‌شان شوم و بعد از آن هر وقت می‌خواست کتابی انتخاب کند با من هم مشورت می‌کرد. همان روزها که به خسرو سفارشش را کردم تا کتاب‌ها را بتواند امانتی بردارد. همان روزها که فهمیدم از بچه‌های پایین شهر است مثل خودم که آن پایین در هر محله‌ای دو سه تا مثل ما به جای افتادن در مسیر زندگی بخور و نمیر، مثلن درس‌ خوانده شده بودند و بعدش صاحب آرمان. از همان آدم‌هایی که هشت‌شان گرو نه‌شان است و می‌خواهند دنیا را عوض کنند.  

همان روزهایی که با لیلی بحث می‌کردم و لیلی شروع می‌کرد که: "چرا دنیا این جوریه صمد، چرا بعضیا دارن از گشنگی میمیرن و بعضیا از سیری، اصلن این دنیا به چه درد میخوره؟ توی زندگی هر کی خورد میشی یه دردی داره، من همش دنبال جواب این سوالام. من میخوام دنیا رو جای بهتری برای زندگی کنم. جایی که همه خوش باشن. این پایین دیگه خبری از دزدی و اعتیاد و تجاوز نباشه. مردم این‌جا هم بتونن کتاب بخونن. ما باید به داد مردم برسیم. ما باید همه رو آگاه کنیم. من حاضرم خودم رو به خاطر این آرمانا فدا کنم. می‌دونم ما یه نسل سوخته‌ایم. هیچ کدوم از آرزوهامون محقق نشد ولی نباید بذاریم نسلای بعدیم به سرنوشت ما دچار بشن."

حال و حوصله‌ی درست کردن چیزی را ندارم. اصلن گرسنه‌ام نیست. لیلی لیلی... کاش بودی. دل‌تنگ چشم‌هایت شده‌ام. هر جای این خانه‌ی قدیمی را که نگاه می‌کنم، آن چشم‌ها را می‌بینم. برای چند ثانیه ماهیچه‌هایم را منقبض می‌کنم. انگشت‌هایم را محکم مشت می‌کنم. چشم‌هایم را می بندم و فشارشان می دهم. باید تو را از ذهنم بیرون کنم. باید این خانه را بفروشم. دیگر نباید دنبال تو به آن جای کوفتی بروم. باید واقعیت را بپذیرم. باید زندگی جدیدی شروع کنم.

نمی‌شود، نمی‌شود. چشم‌هایت رهایم نمی‌کنند. با چشم‌هایت مدام می‌روم به آن سال‌ها. لیلی لیلی لیلی.

جنگ است و فضا به شدت امنیتی. نمی‌شود فعالیت کرد. اگر گیر بیفتی معلوم نیست سرنوشتت چه باشد. من و لیلی خانه‌ای گرفته‌ایم همان پایین‌ها. معمولن بعد از ظهرها تا آخر شب هم می رویم خانه‌ی تیمی. لیلی مسئول آموزش جوان‌ترهاست. خب مطالعه‌اش از ما بیشتر است. برای دخترهای تازه وارد الگویی شده. تقریبن در همه‌ی کارها به او وابسته شده‌ایم. من اوایل در کار پخش بودم ولی حالا دیگر جزوه‌ها و کتاب‌ها را می‌دهیم کم‌سابقه‌ترها پخش کنند و خودمان در خانه مشغول تکثیر می‌شویم. گاهی هم باید بروم برگه‌های استنسیل بخرم. این روزها لیلی دارد کم کم می‌برد. هر روز خبرهای بدی می‌رسد. هر چه من شور و شر دارم، لیلی آرام‌ است. دارد روحیه‌ی انقلابی‌اش را از دست می‌دهد.

هنوز از پله‌ها پایین نیامده‌ایم که در حیاط به صدا در می‌آید. آهسته تا پشت در می‌آییم.

-          بله؟

-          منم در رو باز کن صمد

در را باز می‌کنم. مرتضاست با آن کلاه قهوه‌ای‌اش.

-          سراغ خسرو و نسرین هم رفتی؟

-          آره سر خیابونن.

در را می‌بندم. مرتضا جلو می‌افتد و من و لیلی با چند قدم فاصله دنبالش. خانه‌ی تیمی‌ عوض شده. مرتضا یکی را چند بار دیده که انگار داشته آن‌جا را می‌پاییده. نمی‌شود ریسک کرد. سر خیابان خسرو و نسرین و زهرا را می‌بینم. ما را که می‌بینند خسرو و نسرین راه می‌افتند و زهرا می‌ایستد تا مرتضا برسد . مرتضا برمی‌گردد و اشاره می‌کند که زیاد دور نیست، پیاده می‌رویم. لیلی ساکت است. من هم ترجیح می‌دهم حرفی نزنم. فکر می‌کنم چه کارش باید کرد. این طور آمدن کار را سخت می‌کند.

جلو در سرک می‌کشد و نگاهم می‌کند. دوباره سر و کله‌اش پیدا شده. در چشمانش خیره می‌شوم. او هم خیره می‌شود. نگاه‌ها که در هم قفل می‌شود، زمان می‌ایستد. ناگهان می‌ترسم. نگاهم را بر می‌گردانم. چند لحظه می گذرد. در حالی که دارد دور و برش را نگاه می‌کند، می‌آید و می‌پرد کنارم روی کاناپه. دستی بر سرش می‌کشم.

-          گشنته هان؟

-          میو ... میو

دستم موهای سفید و سیاه نرمش را از بین گوش‌های ظریفش تا پشتش دوباره طی می‌کند. معصوم و آرام کنارم خوابیده. بلند می‌شوم و می‌روم به طرف آشپزخانه. او هم دنبالم می‌آید. جلو یخچال که می‌ایستم، خودش را به پاهایم می‌مالد. یک تکه گوشت برایش می‌گذارم. او مشغول گوشت می‌شود. نگاهش می‌کنم. حالا دیگر نگاهم نمی‌کند. تمام حواسش به غذاست. می‌آیم بیرون و می‌روم جلو پنجره. پرده‌ را کنار می‌زنم. کور سوی چراغ‌ تیر برق کوچه رو دیوارهای بی‌قواره‌ی آجری رویرو افتاده. آسمان هم بی‌ستاره و تاریک است.

تمام راه پشت سرش دویده‌ام. در حالی که او نمی‌دوید. فقط قدم‌هایش استوار و بلند بود ولی باز من باید می‌دویدم. جلو در که می‌رسد، بدون این‌که نگاهم کند، می‌ایستد تا در را باز کنم. چراغ تیر برق سو سو می‌زند. در را باز می‌کنم. حیاط را با همان قدم‌ها طی می‌کند و از پله‌ها بالا می‌رود. باز منتظر می‌شود تا بروم در را برایش باز کنم.

-          لیلی؟

نگاهم نمی‌کند. صورتم را نزدیک می‌برم. رویش را بر می‌گرداند.

-          خب میگی چی کار باید می‌کردم. من که نمی تونم رو حرف اونا حرف بزنم. ببین مبارزه است دیگه. قرار نیست خاله بازی کنیم که. بالاخره ممکن درگیری پیش بیاد.

-          میشه بریم تو.

در را باز می‌کنم. وارد اتاق می‌شویم. روی کناپه می‌نشیند. چند لحظه مکث می‌کند. ناگهان دستش را روی صورتش می‌گذارد. شانه‌هایش شروع به لرزیدن می‌کنند. اشک در چشمانم حلقه می‌زند.

-          می‌دونی اگه گیرشون بیفتی اونا بهت رحم نمیکنن. دلت به حال کی میسوزه؟

هنوز لیلی بی‌صدا دارد گریه می‌کند. چند قدم نزدیک‌تر می‌شوم. با لحن آرام‌تری می‌گویم:

-          اصلن قول میدم ازش استفاده نکنم. دیدی که با وجود تاکید محتشم ، امشبم با خودم نیاوردمش. لیلی من آزارم به یه مورچه هم نمیرسه. باور کن. تو هنوز منو نشناختی؟

نگاهم می‌کند. سفیدی چشمانش کمی قرمز شده. نگاهم که می‌کند، می‌خواهم نگاهش را ببلعم.

-          صمد من دیگه نیستم.

-          ببین من که گفتم، قول میدم ازش استفاده نکنم. یعنی تو به حرف من اعتماد نداری؟

-          نه صمد. تو نمی‌فهمی داری چی کار می‌کنی. امروز توی نگاه‌های محتشم وقتی داشت درباره‌ی مبارزه حرف می‌زد، یه چیزی بود که منو میترسونه. صمد فقط قضیه اسلحه نیست. ما داریم با خشونت مبارزه می‌کنیم ولی یه نگاه کن ببین خودمون هم همون طوری شدیم.

-          این تو نبودی که عکس چه‌گوارا توی اتاقش چسبونده بود. مگه نمی خواستی چریک بشی؟ چریک بی‌تفنگ، چریک بی‌مبارزه مثل شیر بی‌یال و دم و اشکمه.

-          راست میگی من می‌خواستم چریک بشم. خب اشتباه می کردم. خام بودم. تجربه نداشتم. نمی‌فهمیدم. حالا می‌فهمم این روشا درست نیست. با خون نمیشه خونو شست صمد. این راهش نیست.

می‌دانم دیگر نمی‌توانم قانعش کنم. امروز که محتشم را دید و آن اسلحه‌ها را همه‌ی چیزهایی که می‌گفت برایش عینیت پیدا کردند. می‌ترسم از این کنار کشیدنش. دارم لیلی را از دست می‌دهم.

 

+  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388    حمید  | 

داستان زیر به مرور کامل می‌شود. قرار است حداقل هر هفته یک قسمت از آن نوشته شود. اگر هم نشد، نشده دیگر. کاریش نمی‌شود کرد.

فعلن اسم داستان "پارادوکس" است.

اگر کسی آن را خواند و نقاط ضعفی در آن دید، که حتمن می‌بیند، به شدت استقبال می‌کنم که نشانم بدهد آن ضعف‌ها را.

چون داستان به مرور کامل می‌شود، از پیشنهادهای شما برای ادامه‌ی داستان استقبال می‌کنم. البته قول نمی‌دهم که حتمن ترتیب اثر بدهم ولی مسلمن این کار ایده‌های بهتری برای ادامه‌ی کار به من می‌دهد. اگر یکی دو تا از ایده‌هایتان را به من بگویید طوری نمی‌شود. باور کنید.

یک نکته‌ی مهم: حوادث و شخصیت‌ها و دیالوگ‌های آنان زاییده‌ی مخ خراب من است و شباهت احتمالی آن‌ها به زندگی واقعی من، زاییده‌ی فکر شماست.

 

 فصل یک: این راهش نیست

روبرویم درست در کنار نرده‌ها نشسته و به من خیره شده. طوری نگاهم می‌کند انگار همه چیزم را می‌داند. همین طور به هم خیره شده‌ایم. نگاهش را می‌چرخاند. بلند می‌شود و از پله‌ها پایین می‌آید و به طرف دیوار می‌رود. نگاهی به دیوار می‌کند و با دو جست خودش را روی دیوار می‌رساند. بی‌توجه به من دمش را روی کولش می‌گذارد و به طرف خانه‌ی همسایه می‌رود. از لبه‌ی باغچه بلند می‌شوم. از پله‌ها مسیر حرکتش را روی دیوار همسایه دنبال می‌کنم. وقتی به ایوان می‌رسم، دیگر پیدایش نیست. روی ایوان ایستاده‌ام. کاش می‌شد افق را دید. کاش می‌شد منظره‌ی غروب را تماشا کرد. دیوارهای آجری خانه‌ها، دور تا دورم را گرفته. باید رها کنم این‌جا را دیگر. بروم کوهستان. بروم در دل طبیعت. نمی‌دانم کجا. یک جایی که منظره‌ای داشته باشد. لااقل باید خودم را از شر این دیوارهای بی‌قوراه و بد ‌رنگ نجات دهم. "چند تا دینامیت نصف شب بذار توی سوراخ دیوارا و  بعدش... بنگ... چی داری میگی؟ نه این راهش نیست."

کوچه پر از صداست. آن روزها همیشه این وقت غروب کوچه پر می‌شد. صدای آدم‌ها از چند ماهه تا هفتاد هشتاد ساله و صدای موتور و میوه‌فروشان دوره‌گرد.

تالاپ...

ـ چه کار می‌کنی؟

ـ مگه نمی‌بینی؟

ـ می‌بینم ولی حالا وقت این کارا نیست.

ـ برو بذار به کارم برسم.

ـ مگه من ازت خواستم بشوریش؟ خودم می‌شستم.

ـ آره... خودت می‌شستی.

دوباره اورکتم را در تشت رها می‌کند و باز همراه با حجمی از آب بیرون می‌کشدش. روی پله‌ها می‌نشینم و نگاهش می‌کنم.

ـ خواهش می‌کنم زودتر تمومش کن.

 یک بار دیگر زیر آبش می‌کند و بیرون می‌آوردش. بدون این که نگاهم کند می‌گوید:

- بیا این طرفشو بگیر.

آستین‌هایم را بالا می‌زنم و می‌روم. او به طرف پله‌ها و من به طرف  در می‌چرخانیمش. آب از بدن نیمه جانش بیرون می‌زند. این‌قدر ادامه می‌دهیم که رمقش حسابی کشیده می‌شود.

ـ خب...  

رهایش می‌کنم. رویش را آن طرف می‌کند. دو دستش را در حالی که از هم باز می‌کند، بالا می‌برد و محکم پایین می‌آورد. شرق...ذرات آب در هوا پخش می‌شوند. شرق شرق....

تشت آب را خالی می‌کنم. گوشه‌ی حیاط برش می‌گردانم. اورکت را روی بند پهن کرده.

ـ خب حالا زودتر برو آماده شو. دیگه کم‌کم پیداشون میشه.

ـ من نمیام.

ـ ولی قرارمون این نبود. ما با هم در این مورد حرف زدیم.

ـ من قانع نشدم.  این طوری نمیشه. این راهش نیست.

ـ راهش چیه؟ بگو

ـ قبلن گفتم.  

ـ ببین راه حل تو، فضا میخواد. میخوای کار زیر بنایی کنی؟ چه جوری؟ توی کدوم فضا؟ باید یه حدقلی باشه یا نه؟ اون کارای نصف و نیمه‌ای که تو میخوای تو این فضا انجام بدی رو راحت می‌پوشونن. محوش میکنن. مثل این میمونه که یه سری آدم توی برف گم بشن و تو بری دنبالشون که نجاتشون بدی. اون قدر بوران شدیده که چشم، چشم رو نمی‌بینه. ممکنه از کنارشون رد شی و نبیننت.  اون وقت تو دلت خوشه که رد پات رو شاید ببینن و بتونن خودشون رو نجات بدن. یه نگاه به پشت سرت بنداز. جای پاهات رو بوران پوشونده. چیزی پیدا نیست. می‌بینی؟

ـ ببین باید در این شرایط فکرت رو به کار بندازی. حتمن یه راهی هست. نباید این قدر احمق باشی. خودتم می‌دونی این کارا افتادن توی یه دور باطله. اگه موفقم بشید تنها کاری که کردید جابجایی آدماست نه یه تغییر اساسی. به هر حال من نمیام. بگو چه می‌دونم حالش خوب نبود. معذرت خواهی کرد.

کنار پله‌ها مکث می‌کند. نمی‌داند چه طور می‌تواند مرا از سر خودش باز کند. جلوتر می‌روم. صورتم را نزدیک صورتش می‌برم. مستاصل نگاهم می‌کند. لب‌هایم را به لب‌هایش می‌چسبانم. سرد و خشک‌اند. هیچ حرکتی نمی‌کند.

ـ قول می‌دم زودتر برگردیم. باشه؟

لیلی می‌گفت: "اکثرن خودمان را توجیه می‌کنیم. شرایط ما را در مسیری قرار می‌دهد و ما شروع به تحلیل می‌کنیم و مثلن صاحب فکر می‌شویم. برای شرایط‌مان تئوری می‌بافیم و سرانجام همان می‌شود که برای‌مان راحت‌تر است. راحت‌ترین راه بهترین راه می‌شود. معمولن می‌گوییم شاید این درست باشد، جایی که درست و غلط را هر کس خودش تعیین می‌کند." ولی من واقعن توجیه نمی‌کردم. فکر می‌کردم کارمان درست است. هنوز هم به آن کار باور دارم. شاید باید دقت بیشتری می‌کردیم. شاید نباید.... چقدر این روزها این شایدها و نبایدهایم زیاد شده‌اند.

اوایل لیلی هم کاملن مثل من فکر می‌کرد ولی بعد دچار یک جور ترس یا شک شد. این آخری‌ها می‌خواست بگوید روشش فرق می‌کند. می‌خواست نشان دهد کار بهتری می‌شود کرد. آن چند روز شروع کرده بود قبل رفتن‌مان مدام تکرار این جمله که:" این راهش نیست." نمی‌توانستم همین‌طور بچه‌ها را رها کنم. تنها، بدون لیلی هم نمی‌شد. عملن قسمت اصلی کار را خودش رو به راه می‌کرد. اگر نمی‌آمد کارمان به مشکل می‌خورد. لیلی گاهی سخت می‌شد ولی رگ خوابش دستم بود. یعنی خودش هم آن طور که نشان می‌داد نمی‌توانست سخت باشد، ولی چیزی شبیه ترس را می‌شد در نگاهش  دید. شاید بیشتر می‌ترسید، هزینه‌ دادن‌مان به نتیجه‌ی دل‌خواه نرسد یا باعث فرسایش خودمان بشود.

اتاق نیمه تاریک شده. خودم را روی کاناپه می اندازم. غروبی مثل غروب‌های دیگر و حس تکراری دلگیری که در این فضا به شکل یک عادت مزخرف بخواهی یا نخواهی به وجود می‌آید. درست مثل کهن الگوهای مسخره‌ی دیگر. ورقه‌های به هم ریخته، روی زمین پخش شده‌اند. نشستن و مرور کردن خاطره‌هایی که هزار بار آن‌ها را در ذهنت بالا و پایین کرده‌ای فایده‌ای ندارد. بلند می‌شوم و کلیدها را می‌زنم. باید زودتر این‌جا را مرتب کنم. وقتی همه چیز مرتب باشد ذهنم هم منظم می‌شود. اول دسته‌های مختلف برگه‌ها را روی هم می‌گذارم. حوصله ندارم ببینم کدامش به کدام است. همین طوری فقط روی هم می گذارم‌شان. بعد کتاب‌ها را روی ورقه‌ها می‌گذارم. وقتی بلندشان می‌کنم تا زیر چانه‌ام می‌آیند. می‌برم‌شان اتاق خواب و همه را توی طبقه‌ی وسط کمد رها می کنم.

کبیری می‌گفت: "می‌خواهند امتحانت کنند. درست می‌شود. نترس." دروغ می‌گوید. کبیری برای من هیچ فرقی با آن‌ها نمی‌کند. منتظرند اعتراض ‌کنم تا بگویند تو مشکل داری. نرمال نیستی.

"چرا جوابم را درست نمی‌دهید؟ من از شما جواب می‌خواهم. چه بلایی سرش آوردید؟ چرا به جای جواب سوال می‌کنید؟"

 نمی‌توانم به خودم مسلط باشم. جمله‌هایم آشفته است. نمی‌دانم چه مرگم است. انگار در جایی که وجود ندارد معلق و سرگردان شده‌ام. دیگر نمی‌مانم. در حالی که دست‌هایم به لرزش درآمده‌اند و بغض گلویم را فشرده، قدم‌هایم را تند می‌کنم. سر خیابان که می‌پیچم، بالاخره بغضم می‌ترکد. چرا باز ادامه می‌دهم؟ دیگر باید متوقفش کنم؟ چرا نمی‌خواهم باور کنم که نیست. از بین رفته. حتا جسدش هم به دستم نمی‌رسد. بلند می‌گویم: "تا کی می‌خواهی هی بکوبی و بیایی اینجا این همه راه را. با این‌ عوضی‌ها جر و بحث کنی و به دیوانگی متهم شوی. این بار آخر بود که آمدی." پسرکی که از کنار دارد رد می‌شود، چپ چپ نگاهم می‌کند. یادم می‌آید هر دفعه‌ این‌ها را با خودم می‌گفته‌ام.

با صدای زنگ به هم نگاه می‌کنیم. در نگاهش هیچ چیزی نیست. خالی خالی است مثل تن در دادن یک بی‌گناه به اعدام. کیفش را روی دوشش می‌اندازد. کلیدها را می‌زنم. در تاریکی اتاق یک بار دیگر می‌بوسمش. جلو می‌افتم و در را باز می‌کنم.

 

+  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388    حمید  |